#چشمان_سگ_دارش_پارت_169
پناه حالا دلش میخواست خرخره ی یاشار را به دندان بکشد...
یاشار ادامه داد:«خواهرم یگانه »
پناه که انتظار شنیدن این جمله را نداشت، با دقت به یگانه نگاه کرد چرا از این شباهت حدس نزده بود که این دختر خواهر یاشار است ،خیالش که راحت
شد با خوشرویی گفت:«خوشبختم منم پناه هستم »
یگانه قدمی جلو گذاشت و گفت:«خیلی دوست داشتم ببینمت زن داداش»
پناه با چشمانی گرد شده به یاشار نگاه کرد،یاشار دستی به پشت گردنش کشید وارنجش را به کتف یگانه زد ،یگانه برگشت و با غرولند گفت:«عه
داداش؟!»
پناه با دیدن صمیمیت بین این خواهرو برادر لبخندی زدو چیزی نگفت...
به اصرار یگانه پناه جلو کنار دست یاشار نشست ،یاشار به نشانه تشکر از آیینه به خواهرش با لبخند نگریست و چشمکی زد...
******
(ماکان)
کلافه و نگران دکمه ی آسانسور را فشرد و منتظر ماند،سوارشد،آهنگ ملایمی که پخش میشد روانش را بهم ریخته بود این روزها حتیٰ حوصله ی
خودش را هم نداشت،آسانسور ایستاد در به آرامی باز شدو از آن خارج شد ،زنگ واحد را پی در پی فشرد،امان نمیداد،در با شتاب بازو سوگل در چهارچوب
romangram.com | @romangram_com