#چشمان_سگ_دارش_پارت_168


عشق زندگیش باشد؟! بودنِ با یاشار میتوانست مهر ماکان را از دلِ این دختر بیرون بیندازد؟ خدا کند که اینطور باشد....

******

به جاده ی شلوغ و پررفت و آمد نگاه میکردو نوک پایش را بی حوصله به زمین میکوبید...سرش را به زیر انداخته بود...با شنیدن صدای بوقی سرش را بلند

کرد ،به یاشار و دختری که کنارش نشسته بود خیره شد ،ناخودآگاه اخمی بین ابروهایش نشست ،این دختر دیگر که بود؟! یاشار اورا مسخره کرده؟ بدون

اینکه ذره ای از جایش تکان بخورد همینطور با اخم به چشمان یاشار خیره شد...یاشار با لبی خندان از ماشین بیرون زدو به سمت پناه رفت رودررویش

ایستاد وگفت:«سلام چرا نمیای بشینی؟!»

پناه نگاهش را از چشمان یاشار گرفت و به دختری که با لبخند نگاهش میکرد خیره شد،یاشار که حالا متوجه دلخوری پناه شده بود به یگانه اشاره زد که

پیاده شود،یگانه با همان لبخند دلنشین پیاده شدو به سمت پناه رفت ،روبه رویش ایستادو دستش را به سمت پناه دراز کردو گفت:«سلام عزیزم؛من یگانه

ام»

پناه نیم نگاهی با اخم به یاشار انداخت و دست خود را با اکراه دراز کردو دستش را فشرد و سریع آنرا را رها کرد،خودش هم نمیدانست این حس نااشنا چه

بود که با دیدن یگانه به جانش افتاده بود...

یاشار دستش را روی شانه ی یگانه گذاشت اورا به خود فشرد و گفت:«خُب حالا وقتشه که بهم معرفی تون کنم»


romangram.com | @romangram_com