#چشمان_سگ_دارش_پارت_167

یاشار تک خنده ای کردو گفت:«عجله نکن میبینیش...واجبه قبل از مراسم خواستگاری و عقدو عروسی همدیگرو ببینید و باهم آشنا شین،میگن جنگ اول

به از صلح آخرِ...»

پناه که اصلا از حرفهای یاشار سردر نمیآورد ،اخمی کردحالا که یاشار میخواهد سرکارش بگذاردواذیتش کند ،پس خودش هم باید تلافی میکرد، گفت:«

منکه اصلا نمیفهمم شما چی میگین ،کدوم خواستگاری و عقدو عروسی؟؟،جنگ چیه!؟صلح کدومه؟!»

یاشار که معلوم بودحالا دیگر لبخندی به لب ندارد ندارد،با دلخوری گفت:«یعنی میخوای بگی که نمیدونی دارم از چی حرف میزنم؟! »

«نه!نمیدونم»

_«چرا خوبم میدونی، فقط میخوای منو آزار بدی، (آه کشید)ایرادی نداره آزار دادناتم برام شیرینه»

پناه که انگار کمی شرم کرده بود و گونه هایش رنگ گرفت،سریع گفت:« ببخشید،منظوری نداشتم »

یاشار با همان صدای مهربان همیشگی گفت:«آدرس جایی که هستی رو برام بفرست میام دنبالت»

«احتیاجی نیست،خودم...»

صدای یاشار رنگ جدیت به خود گرفت حرف پناه را قطع کردو گفت:«دیگه از این به بعد باید عادت کنی به من نه نگی ،وقتی میگم میام دنبالت یعنی

آسمون به زمین بیاد، حرفم دوتا نمیشه...منتظرم ادرس رو بفرست ،میبینمت فعلا»

منتظر نماندتا پناه پاسخش را بدهد،تماس را قطع کرد ،پناه آهی کشید و به صفحه ی خاموش گوشی نگاه کرد ،یعنی می آمد آن روزی که این مرد تنها

romangram.com | @romangram_com