#چشمان_سگ_دارش_پارت_166
(پناه)
مثل صبح هر جمعه آمده بود تا به پدرش سری بزند،تنها کس و کارش در این مکان غمبار آرمیده بود... جایی را مگر داشت به غیر از اینجا ؟! کسی را
داشت مگر جز این قطعه سنگ سرد؟...اینبار گله نکرد از نبود پدرش ،ناله نزد! فقط از پدرش خواست تا برایش دعا کندو هوایش را داشته باشد...
چندشاخه گل سرخی که قبل از آمدن به اینجا از کودکی دستفروش خریده بودرا پر پر کردو روی قبر ریخت...دستاتش را بهم سایید و تمیزشان
کرد،خواست وضو بگیرد و برای پدرش دو رکعت نماز بخواند که گوشی در جیبش لرزید بیرون کشیدش و به نام یاشار خیره ماند،همین دیروزبه همرا
یاشار رفته و سیمکارتش را تعویض کرده بود حالا بجز یاشارو نیایش و سوگل کسی نمیدانست پناه کجاست و چه میکند ،حتیٰ عمه و عمویش...
تماس را برقرار کردو گفت:«سلام»
صدای بشاش و خوشحال یاشار در گوشش طنین انداز شد:«سلام خانوم...خوبی؟! خونه ای؟!»
از اینکه یاشار در همه وقت بیادش بود لبخندی مهمان لبهایش شدو پاسخش را با متانت داد:«ممنون خوبم ،نه خونه نیستم ،اومدم پیش پدرم»
یاشار آهی کشیدو گفت:«خدا رحمتشون کنه...راستش امروز جمعه است زنگ زدم که دوست داشتی بریم یه چرخی بزنیم هم حال و هوات عوض
میشه...هم میخوام با یکی آشنات کنم»
پناه ابروهایش را بالا انداخت و پرسید:«باکی؟!»
romangram.com | @romangram_com