#چشمان_سگ_دارش_پارت_165

بهش راضی نیست؟! مگه عهد قجره که پدرو مادر برای بچه هاشون تصمیم بگیرن؟! این پسر سی سالشه،یه شرکت رو اداره میکنه تا به الان چندصدنفر

زیر دستش آموزش دیدن،خوب و بدش رو بهتر از منو تو تشخیص میده»

یاشاربا دهانی نیمه باز به پدرش زُل زد باور نمیکرد این مردی که اینطور قاطعانه رودر روی مادرش ایستاده پدرش اردشیر باشد!!

مه دخت خانم با غیض رو به همسرش گفت:«خوبه والا توام که سرِپسرتو داری!مگه من بدشو میخوام ؟ دلم میخواد خوشبخت شه!با کسی ازدواج کنه که

لیاقت خودش و این خانواده رو داشته باشه ،همینکه گفتم من نمیزارم یه بی پدرو مادر بیاد تو این خونه و بشه سوگلی پسرم!؛تنها کسی که لیاقت یاشار

رو داره یاسمینِ ،فقط همین»

اردشیر خان چند قدم به سمت همسرش برداشت و با همان تند خویی گفت:«تمومش کن این نظریات مسخره رو ،این همه سال زبون به دهن گرفتم

،گذاشتم هرکاری که دلت میخواد بکنی ،اما دیگه بسه دخترم رو با همین غرورو خودخواهیات سیاه بخت کردی ،از همون روزی که یگانه دوباره برگشت تو

این خونه باخودم عهد کردم دیگه نزارم این بلارو به سر یاشار بیاری و اشتباهت رو تکرار کنی»

مه دخت خانم با بهت به همسرش مینگریست باور نمیکرد این مرد آرام و خونسرد ،مردی که همیشه همه چیزرا برعهده ی همسرش میگذاشت چنین دل

پُری داشته باشد ،ترجیح داد سکوت کند،بحث و جدال با شوهرش آنهم مقابل فرزندانشان کار درستی نبود...

اردشیر خان به سمت یاشار چرخید و گفت:«من پشتتم پسر ،قرار مدارهارو بزار و خبرش رو بهمون بده ،هرچی خیره همون میشه ،نگران چیزی نباش»

*******

romangram.com | @romangram_com