#چشمان_سگ_دارش_پارت_164


مه دخت خانم پوزخندی زدو پاسخش را داد:«اسم ورسم خانواده اش چیه؟!»

به سخت ترین جایش رسیده بود،آهی کشیدو گفت:«من کاری به اسم و رسمش ندارم ،دوستش دارم و میخوام بدستش بیارم ،غیراز این هیچ چیز دیگه

ای برام مهم نیست»

_«اما برای من مهمه»

با صدای خشمگین مادرش مستقیم به چشمانش زُل زدو گفت:«ببخشید مادر،مگه قرارِ شما باهاش زندگی کنید؟!»

مه دخت خانم که انتظارشنیدن این حرف را نداشت با تعجب به پسرش خیره شد، تا به حالا یاشاراینگونه حرف روی حرفش نیاورد و رو در رویش

نایستاده بود،اما حالا بخاطر دختری بی اصل و نصب اینگونه پرخاش میکرد آنهم برای مادرش؟! از جا برخاست و به سمت پله ها رفت اما قبل ازاینکه روی

اولین پله قدم بگذارد،برگشت ورو به یاشار گفت:«تو ازدواج میکنی اما با سیمین ،دیگه حرفی غیراز این نشنوم»

یاشار بلند شد و ایستاد با صدای بلندی گفت:«اما من پناه رو دوست دارم ،دوساله که عاشقش شدم ،فقط پناه ،نه هیچکس دیگه...»

مادرش با پرخاش و صدایی بلند تر گفت:« عاشقی برات نون و آب نمیشه پسر ، من هیچوقت حاضر نیستم یه دختر بی اصل و نصب رو به عنوان عروسم

قبول کنم ،هرچند که پسرم عاشقش باشه»

قبل از اینکه یاشار چیزی بگوید و پاسخ مادرش را بدهد ،اردشیر خان جلو آمدو گفت:«بس کن مَه دُخت ،چرا میخوای پسرت رو وادار به ازدواجی کنی که


romangram.com | @romangram_com