#چشمان_سگ_دارش_پارت_163
مَه دُخت خانم که تمام حواسش پی این خواهر و برادر بود گفت:«چیشده کبکت خروس میخونه مهندس؟!»
یاشار با همان لبخند به سمت مادرش برگشت وگفت:«نخونه باید تعجب کرد»
مادرش نگاه موشکافانه ای به جانبش انداخت و گفت:«چیشده؟!بگو ماهم درجریان باشیم!!»
یاشار مکثی کرد ،دستش را به صورت خود کشید ،خنده اش را جمع کرد،حالا دیگر بحث جدی بود...صدایش راصاف کردوگفت:«تصمیم گرفتم ازدواج
کنم»
یگانه بی هوا دستانش را بهم زد،کج شدو صورت یاشار را بوسید و «مبارکه ای» گفت،مادرش نفس عمیقی کشید ،پدرش با لبخند سر تکان داد...
مَه دُخت خانم به حرف آمدو خیلی جدی گفت:«خُب خداروشکر ،منکه از بس بهت گفتم زبونم مو درآورد ،حالا فقط مونده تاریخ مراسم خواستگاری که
اونم من زنگ میزنم به خاله ات برای آخر هفته ی دیگه هماهنگ میکنم »
همینکه دستانش را به لبه های مبل گرفت تا بلند شودوتلفن را برداردوتماس بگیرد،یاشار قاطع و محکم روبه او گفت:«گفتم میخوام ازدواج کنم ،امانه با
یاسمین!!»
مادرش همانطور نیم خیز و سربه زیر انداخته ایستاده بود،بعداز مکثی کوتاه ،دوباره نشست،با اخم اول به اردشیر خان بعدهم به یاشار نگاه کردو گفت:«عه
،باشه حالا بگو کیه این دختر؟!»
یاشار که از همیشه جدی تر بود گفت:«یکی از دانشجوهام...»
romangram.com | @romangram_com