#چشمان_سگ_دارش_پارت_162
یاشار که اصلا دلش نمیخواست روز خوشش را با این حرفها و طعنه ها خراب کند طعنه ی مادرش را نشنیده گرفت و گفت:« چند وقت سرم شلوغ بود
،گرفتار بودم...»
اینبار اردشیر خان ،پدرش زبان در دهان چرخاند و گفت:«خُب خداروشکر؛چه خبر از دانشگاه ،شرکت؟!»
لبخندی زدو پاسخ پدرش را داد:«شکرخدا همه چی خوبه»
روبه یگانه نگاهی انداخت و آرام گفت:«چیشده؟!چراتوهمی؟!»
یگانه که بعداز دیدن یاشار انگار حالش بهتر شده بود گفت:«چیزی نیست داداش خوبم ،راستش حوصلم سر رفته ،خیلی وقته از خونه بیرون نرفتم »
یاشار اخمی تصنعی کردوگفت:«چرا اونوقت؟! فردا جمعه اس خودم میبرمت بیرون حال و هوات عوض شه»
با انگشتش به یگانه اشاره کردکه جلوتر بیاید،یگانه سرش را نزدیک تر برد،یاشار آهسته جوری که فقط خود یگانه صدایش را بشنود گفت:«میبرمت هم یه
هوایی خورده باشی ،هم بایکی آشنات کنم»
یگانه چشمانش برق زدو گفت:«کی داداش؟! نکنه همونی که دوسش داری؟!»
دختر باهوشی بود درست مثل برادرش ،از همان روزی که یاشاربا مادرش بحث کرد،شک کرده بود ،یاشار لبخندپهنی زد،انگشت اشاره اش را روی بینی
یگانه زدو گفت:«اَی کلک»
romangram.com | @romangram_com