#چشمان_سگ_دارش_پارت_161
*******
(یاشار)
ماشین را در پارکینگ پارک کردو به سمت ساختمان خانه حرکت کرد،بعداز دوسال دلواپسی و تردید بالاخره امروز با خیالی راحت و آسوده به این خانه
قدم گذاشت ،امروز روزی است که باید به خانواده اش بگوید پناهی وجود دارد،دختری که دوستش دارد و میخواهد باقی عمرش را بااو سپری کند ،اما تنها
چیزی که برایش سخت و دشوار خواهد بود مقابله با مادرش است،زنی سخت گیر و خود رأی؛ زنی که به قول خودش ،حرف اول و آخر در این خانه را
میزد،وارد خانه شد سلام بلندی به اعضای خانواده دادو مستقیم به اتاقش رفت ،دوشی گرفت و نفسی تازه کرد ،لباسش را پوشید ،خود را درآیینه برانداز
کرد ،انگار پوست انداخته و چندسال جوانتر شده، دلیل این حال خوب بی شک شوق رسیدن به معشوق است...از اتاق خارج شدو به سمت پذیرایی بزرگ
و شیکشان رفت،مادرش کتابی در دست داشت و همزمان فنجانی چای در دست دیگرش ،چای مینوشید و با دقت مطالعه میکرد ،پدرش کنترل در دست
داشت و کانال های تلویزیون را بالاوپایین میکرد ،سرآخرهم به دیدن اخبار رضایت داد،ودر آخر یگانه مثل همیشه گوشه ای نشسته و انگشتانش را به بازی
گرفته بود...مستقیم به سمت یگانه رفت و کنارش نشست ،دستش را آرام روی ران پای یگانه زدو با سرخوشی گفت:«خُب آبجی کوچیکه ی من چطوره؟!»
هرسه نفر سرشان را به سمت یاشار چرخاندندو مستقیم به او زل زدند،قبل از اینکه یگانه پاسخ برادرش را بدهد،
مَه دُخت خانم ،مادر یاشار،عینکش را از روی بینی برداشت و روی میز گذاشت و با پوزخند روبه یاشارگفت:«چه عجب بعداز چند ماه بالاخره اهالیِ این
خونه خنده ی شمارو دیدن مهندس!!!»
romangram.com | @romangram_com