#چشمان_سگ_دارش_پارت_160


پوشید،برگشت و رو به پناه گفت:«همین روزا منتظر باش ،دیگه کم کم باید با مجردی خداحافظی کنی...»

پناه چشمانش را گشاد کردو دستش را بالا گرفت و گفت:«اما...»

_«گفتم اما و اگر تو کار نیار،راستی پناه...نمیخوای برگردی دانشگاه؟! دختر تو حیفی ،نزار استعدادت هرز بره»

«چطور ؟!منکه انصراف دادم ،مگه میشه دوباره برگردم؟!»

یاشار لبخندی زدبه خودش اشاره کردو گفت:«اینی که جلو روته برگ چغندر نیست ،یه کارایی از دستش برمیاد نگران اونش نباش؛خودم هلش میکنم »

پناه تشکر کرد ،یاشار که خداحافظی کردو رفت ،لبخند روی لبهای پناه خشکید،چه فکر میکرد چه شد ،کاش هیچوقت پای ماکان به زندگی اش باز

نمیشد ،کاش از همان اول به یاشار فکر میکرد ،یاشار با مردانگیِ تمام دوسال به انتظارش نشست اما ماکان با بی رحمی این دختر را شکست و نابود

کرد...اشکی که می آمد تا پهنای صورتش را خیس کند را پس زد ،زندگی ادامه داشت ،نباید بخاطر یک بی نماز درمسجد را میبست ،نباید برای یک

عاشقی مسخره ی دوسه ماهه ،یاشاری که دوسال منتظرش مانده بود را از خود میراند، عاشقش نبود ،آنقدرها دوستش نداشت ،اما هیچکس از آینده باخبر

نیست شاید روزی عاشقش شود...

حالا تمام دلهره و نگرانی اش این بود که اگر عشق ماکان دست از سرش برندارد چه؟! با هرچه کنار میآمد با خیانت نمیتوانست اینکه با یاشارزندگی کند

اما تمام فکروذکرش حول محور ماکان بچرخد...


romangram.com | @romangram_com