#چشمان_سگ_دارش_پارت_159
پناه سرش را زیر انداخت و با انگشت های دستش بازی کرد نمیدانست چه بگوید...دستانش از شدت استرس میلرزید...
یاشار که حالش خراب بود جلو آمدو گفت:«خواهش میکنم پناه...نگو نه...امیدم رو ناامید نکن ،دختر من دوساله انتظار کشیدم ، نمیخوام باز از دستت بدم
،بزار حداقل من به عشقم برسم ،بزار طعم رسیدن رو بچشم...هرکاری بگی میکنم ،اصلا تا زمانی که بهم علاقه پیدا نکردی نزدیکت نمیشم ،از حقم
میگذرم فقط بگو که قبول میکنی»
از اینکه یاشار مستقیما به این موضوع اشاره کرده ،سرخ شد و خجالت کشید..با مِن مِن به حرف آمدو گفت:«آخه...»
یاشار حرفش را قطع کردو گفت:«اخه و اما و اگر رو بزار کنار،فقط میخوام یک کلمه ازت بشنوم،اونم "نه"نباشه..»
پناه از دستپاچگی یاشار خنده اش گرفته بود ،از طرفی نمیتوانست اینطور با عجله تصمیم بگیرد،به یاشار نگاه کردو گفت:«اجازه بدین فکر کنم چند روزی
،اینجوری باعجله نمیتونم بهتون جواب بدم ،شماهم بیشتر فکر کنین...شوخی که نیست بحث یه عمر زندگیه ، شما چون دوستم دارین حاضرین پا روی
همه چیز بزارین ،تبتون تندِ...میترسم زود به عرق بشینه و پشیمون شین...»
یاشار پوفی کردو گفت:«به دوسال عاشقی و انتظار میگی تب تند؟!»
پاسخی نداشت که به یاشار بدهد پس سکوت را ترجیح داد...
یاشار لبخندی زدو با صدایی پُراسترس گفت:«حالا نمیشه الان جوابمو بدی؟!»
دیگر واقعا کنترل کردن لبخندش کار سختی بود ،یاشار چشمش که به لبخندپناه خورد ،خندیدو کتش را تن کرد و به سمت در رفت ،کفشش را
romangram.com | @romangram_com