#چشمان_سگ_دارش_پارت_158


پناه سر به زیر انداخت از جریانات دیشب کلمه ای به یاشار نگفته بود ،دلش نمیخواست یاشار فکر بدی در موردش بکند...آهی کشیدو گفت:«گفته بودند

که عاشق بشوی میمیری /اولین تجربه ام بود چه میدانستم»

به چشمان یاشار نگاه کردو گفت:«ازش رنجیدم ،ناراحتم ،دلخورم،اما نمیتونم به این راحتی فراموشش کنم ،به زمان احتیاج دارم ،دوستش دارم اما میدونم

که اشتباهه ،من تمام تلاشم رو میکنم تا از زندگیم پرتش کنم بیرون»

یاشار دستی به صورتش کشید و گفت:«دوست داشتم اولین عشقت من باشم ،دلم میخواست کسی که عاشقش میشی و بهش میگی دوستش داری من

باشم ،خیلی سخته شنیدن این حرفها از زبون تو برام...اینکه ازت بشنوم عاشق کس دیگه ای هستی ،اما تحمل میکنم،مجبورم که تحمل کنم ،چون تو

اولین دختری هستی که دلم با دیدنش میلرزه و فرو میریزه....»

پناه با چشمانی اشکی نگاهش میکرد،یاشار را درک میکرد ،حالاکه خودش عاشق بود حرفهای یاشار را می فهمید...یاشار با صدای بم شده ای ادامه داد:«

حالا که تصمیمتو گرفتی و قید ماکانو زدی ،با من ازدواج میکنی؟!»

پناه اشک هایش را پاک کردو گفت:«چی دارین میگین ؟! چطور میخواین با کسی ازدواج کنین که دلش پیش شما نیست ؟!»

یاشار اخمی کردو گفت:«خیال کردی انقدر بیرگم که برام مهم نباشه؟! خیلی هم مهمه...اما دیگه نمیتونم تحمل کنم این وضع رو...با من ازدواج کن پناه

،کاری میکنم تا همه چیو فراموش کنی...تو خوشبختی غرقت میکنم...کاری میکنم که فقط اسم یاشار تو ذهن و قلبت حک شه..»


romangram.com | @romangram_com