#چشمان_سگ_دارش_پارت_157
_«در قفله نمیتونم برم بیرون!»
ماکان به چشمان سیاه رنگ پناه زل زد ،آهی عمیق کشید ،قفل مرکزی را فشرد ،پناه در را باز کرد هنوز کامل خارج نشده بود که ماکان مچ دستش را
گرفت،برگشت و نگاهش کرد ،ماکان فقط یک جمله ی کوتاه گفت و دستش را رها کرد:«منو ببخش ،بابتِ...امشب »
پناه چند لحظه نگاهش کرد ،نگاهی که پراز حرف بود ،پُراز دلخوری ،پُراز رنجش...در را بست و با دو خود را به در خانه رساندو وارد شد...
ماکان دستش را مشت کردو چندین بار به فرمان کوبید و غرید:«پسره ی احمق»
*****
)پناه)
کنار یاشار وارد خانه شد،دهانش باز مانده بود ،خانه پراز وسایل شده بود ،تمامشان شیک و زیبا...برگشت و رو به یاشار گفت:«چرا اینکارو کردین ،همون
وسیله های خودم...»
یاشار حرفش را قطع کردو گفت:«هیچی نگو پناه...نگو که نباید این کارو میکردم...بهت قول دادم کمکت کنم تا از اون خونه بری و از شر مزاحمت های
ماکان خلاص شی ،به قولم عمل کردم...منتی سرت نمیذارم چون این کارا وظیفه ام بود ،حالا که همه چی تموم شد میخوام یه حرفی بزنم ،یه چیزی
بپرسم ،شاید الان بگی که وقتش نیست اما باید بگم ،نمیخوام مثل گذشته وقت رو تلف کنم و انتظار بکشم ،بعدش یکی پیدا شه و..»
آهی کشیدو ادامه داد:«هنوز دوستش داری؟»
romangram.com | @romangram_com