#چشمان_سگ_دارش_پارت_156


،قفل در راباز کرد،برگشت و با غمی آشکارا به چشمان پناه زُل زدو گفت:«میرسونمت خونه»

این را گفت و از در خارج شد، پناه که انتظار شنیدن این جمله را از دهان ماکان نداشت با دهانی نیمه باز به جای خالی اش نگاه کرد ،یعنی همه چیز

تمام شد؟! خودِ ماکان تمامش کرده بود؟!.از ویلا خارج شد ماکان در ماشین به انتظارش نشسته بود...

**********

در مسیر برگشت به خانه هیچکدام حرفی نمیزدند، پناه هرزگاهی به لبهایش دست میکشید ،باورش نمیشد ساعتی پیش لبهای ماکان قفل لبانش بوده

باشد،ناراحت بود خیال میکرد دیگر حرمتی میانشان باقی نمانده...

حالا کنارش ماکان به شیرینی داشتن این دختر می اندیشید ، بوسیدن این دختر بهترین اتفاق زندگیش بود...تابحال همچین حسی را تجربه نکرده بود اما

این شیرینی به سرعت جای خود را به تلخی حرفهای پناه داد، ماکان دختر باز بود اما هرزه نه!

پناه اولین دختری بود که ماکان برایش سینه چاک میداد و او را بوسیده بود ،اولین کسی که پابه حریم شخصی اش گذاشته...

به خانه رسیدند،پناه به سرعت دستش را روی دستگیره گذاشت و کشید ،اما باز نشد...به سمت ماکان برگشت و نگاهش کرد ،اما این پسر انگار دراین دنیا

نبود،با صدای آرام اسمش را صدازد اما ماکان متوجه اش نشد به ناچار دستش را روی شانه ی ماکان نشاند و چند ضربه ی کوتاه و آرام زدو دوباره نامش را

صدازد،ماکان سرچرخاندو گفت:«هان ؟!چیه؟!»


romangram.com | @romangram_com