#چشمان_سگ_دارش_پارت_155

ماکان دستش را به نرده ها گرفته بود تا تعادلش حفظ شود حالا دیگر مست نبود ،هوشیارِ هوشیار بود!! نه بخاطر آن سیلی ،بخاطر غم نگاه پناه ، غم

جگرسوزش ،نمیخواست آزارش بدهد ،اما باید به طریقی او را مال خود میکرد جوری که دست یاشار کوتاه شود و دور پناه را خط قرمز بکشد،مگر میشود

دست روی دست بگذارد و کاری نکند؟نه محال ممکن بود...خودش هم حال خودش را درک نمیکرد ،مانده بود بین زمین و آسمان معلق....به اینکه این

دختر را دوست دارد ، دوستش داشت که اینهمه برای داشتنش تقلا میکرد ،اما طریقه ی حفظ کردنِ آدمی در زندگیش را نیاموخته بود ،او فقط

دورانداختن و پس زدن را یادگرفته نه نگه داشتن و حفظ کردن...

پایش را روی شیشه خورده ها گذاشت و از آن گذشت...خوب شد که کفش به پا داشت والا با این حال و اوضاع گیجش ،فاتحه ی پایش خوانده میشد.

روی مبل ولو شدو دستهایش را پشت سر قلاب کرد، سرش را به عقب بردوچشمهایش را بست ،صدای پای پناه را شنید که از پله ها آرام پایین می آمد،اما

چشمانش را باز نکرد همانطور چشم بسته زبان در دهان چرخاند و گفت:«مراقب شیشه خورده ها باش» ،پناه نگاهی به جانبش انداخت بعد به پاهایش

نگاه کرد ،یادش امد که کفش به پا ندارد ،کفشهایش در زمان تقلا کردن از پا بیرون آمده بود،به دنبالشان کف زمین گشت ،پیدایشان کرد و پوشید،به

سمت در رفت ،دستگیره را کشید ،انگار یادش رفته بود که ساعتی پیش ماکان قفلش کرده...زیر لب گفت:«اَه..لعنتی»

ماکان که صدایش را شنیده بود ،باصدای بم شده و خش داری گفت :«چرا به در بیچاره لعنت میفرستی ؟به کسی که قفلش کرده لعنت بفرست»

پناه انتظاراینکه ماکان صدایش را بشنود نداشت ، برگشت و به او نگاه کرد ،ماکان چشمانش را باز کرد از روی مبل بلند شد ،کاپشنش را برداشت و به

سمت پناه رفت ،پناه که هنوز ترس چند دقیقه ی پیش در وجودش بود عقب رفت و دستش را روی قلبش گذاشت ،ماکان کلید رااز جیبش بیرون کشید

romangram.com | @romangram_com