#چشمان_سگ_دارش_پارت_154
ماکان دیگر اجازه نداد پناه باقی حرفهایش را بر زبان جاری سازد...
سرش را نزدیک صورت پناه کردو لبهایش را روی لبهای خوش حالت و صورتی رنگ و بدون آرایش پناه گذاشت و با ولع بوسید...
حالا پناه کیش و مات شده بود ،کاری از دستش برنمی آمد با چشمهای گشاد شده از ترس و تعجبش به چشمان خمار و قرمز رنگ ماکان خیره
شد...نفسش بند آمده بود اما ماکان قصد بیخیال شدن نداشت ،بی وقفه میبوسید بدون ذره ای مکث....بالاخره دل کندو لبهایش را جدا کرد ،دستان پناه را
رها کرد اما هنوز رویش چنبره زده بود ،پناه به محض رهایی دستانش به خودش آمدو سیلی محکمی نثار صورت شش تیغه شده ی ماکان کرد..انقدر
محکم و پُرصدا بود که صورت ماکان به سمت راستش متمایل شد ،صاف ایستاد دستش را روی صورتش گذاشت ،حالا دیگر از آن خماری و سرخی چشم
خبری نبود ،با غمی آشکار به چشمان پناه زُل زد ،چند لحظه همانطور بهم خیره بودند، بالاخره
خود را جمع و جور کرد از روی تخت بلند شد ،تیشرت و کمر بندش را از روی زمین برداشت و به سرعت از اتاق خارج شد ،به محض خروجش پناه سرش
را درون بالشت فرو کردو با صدای خفه ای زد زیر گریه...نمیفهمد...حال ماکان را نمیفهمد...درکش نمیکرد...چرا اینکار هارا میکرد؟! ،چرا پناه را عذاب
میداد؟؟...چرا حالا که میتوانست کار را یکسره کند نکرد و پا پس کشید ؟! فقط بخاطر یک سیلی ؟! نه نمیتواند همین بوده باشد...از این همه تناقض
متعجب بود ،از طرفی بر حال خود به خوبی واقف بود هنوز دوستش داشت ،با همه ی بدی هایش ،با همه ی ناملایمتی هایش نسبت به این دختر؛ حتیٰ
بعداز این بوسه ی اجباری ،هنوز مهرش را در دل داشت...عشق ماکان هنوز گرما بخش وجودش بود....
romangram.com | @romangram_com