#چشمان_سگ_دارش_پارت_153
چرخید و فریاد کشید وگفت:«گریه نکن لعنتی ،اشک نریز...دیوونم نکن ،طاقت دیدن چشمای نمدارتو ندارم....گریه نکن»
پناه با شنیدن صدای بلند ماکان از جا پرید ،گریه اش قطع نشد که هیچ بیشتر اوج گرفت ،حالا با صدای بلند تری گریه میکرد...
ماکان به سمتش خیز برداشت با یک حرکت پناه را از روی زمین بلند کردو روی دوشش انداخت ،با قدمهای بلنداز پله های مارپیچیی که درست در وسط
سالن بود بالا رفت ،پناه به پشت ماکان مدام مشت میکوبید و پاهایش را تکان میداد،اما انگار به سنگ ضربه میزد این پسر انگار در این عالم سیر نمیکرد؛ با
گریه و التماس از او میخواست که رهایش کند اما فایده ای نداشت...
پله ها که به انتها رسید به سمت اتاقی با در بزرگ قهوه ای رنگ رفت در را باز کرد،پناه همچنان تقلا میکرد...
پناه را روی تخت بزرگ و دونفره ای که در اتاق بود انداخت ،تیشرتش را با یک حرکت از تن بیرون کشیدو به گوشه پرت کرد ،پناه حالا دیگر لال شده
بود و با چشمانی گرد شده به بالا تنه ی عریانش نگاه میکرد...
کمربند را از شلوار بیرون کشید ،همین حرکت کافی بود تا پناه تا مرز سکته برود...در سکوت به ماکان نگاه میکرد ،به خودش آمد روی تخت عقب عقب
رفت تا راه فراری پیدا کند و از مهلکه بگریزد و خود را نجات دهد،ماکان وقت را تلف نکرد ،به سمتش رفت و رویش چنبره زد، با دو زانویش ،پاهای پناه را
محاصره کرد حالا پاهایشان قفل یکدیگر بود...دو دست پناه را هم در دست گرفت و بالای سرش نگه داشت ،در حال تقلا کردن و دست و پازدن شال از
روی سرش افتاد ،ماکان دست آزادش را روی موهای بلندو مشکی رنگ پناه کشید ،تا به امروز موهایش را تمام و کمال ندیده بود؛دیگر تقلا کردن های پناه
فایده ای نداشت پس از قدرت زبانش استفاده کرد و با جیغ و صدای بلند گفت:«ولم کن کثافت ،هرزه ی عوضی...ولم کن ، آشغال...»
romangram.com | @romangram_com