#چشمان_سگ_دارش_پارت_152
قرمز رنگی درَش خودنمایی میکرد با ترس زُل زد ،انقدری حالیش بود که بفهمد ماکان چه چیزی در دست دارد...
مات به ماکان زُل زد ،ماکان به پناه نزدیک شد وگفت:«چرا نزاشتی حقیقتو بهت بگم؟»
پناه سر به زیر انداخت و چیزی نگفت ،ماکان جرعه ای از گیلاس را نوشید و گفت:«چرا با اون شیربرنج ریختی روهم؟؟»
پناه اینبار باخشم سربلند کردو گفت:«حرف دهنتو بفهم »
باز جرعه ای دیگر نوشید و با پوزخند گفت:«بهت چی گفته که افسارتو دادی دستش؟! زیرآب منو زده و خودشو تو دلت جا کرده مرتیکه ی شیربرنج!!!»
اینبار گیلاس را یک نفس لاجرعه سرکشید اندکی از شراب سرخ رنگ تهش باقی مانده بود،کم کم از خود بیخود میشدو این از حالات رفتاری اش
مشخص بود،پناه از این حالش بیشتر از عصبانیتش میترسید..
ماکان گیلاس رابه لبهای پناه نزدیک کردو گفت:«بخور»
پناه سرش را عقب کشید ،ماکان دوباره نزدیکش شد ،دستش را پشت سرپناه گذاشت و دوباره گیلاس را روی لبهای پناه گذاشت ،پناه که حالا دیگر
امیدی برایش نمانده بود ،لبهایش را بهم فشرد اشک ها پشت هم روی گونه تا زیر چانه اش روان شد به پهنای صورت اشک میریخت آنهم بیصدا...
ماکان چشمان خمارش را به چشمان اشکبار دختر روبه رویش دوخت...طاقت نیاورد فریاد زدو گیلاس را محکم به زمین کوبید ، شیشه هزار تکه شده بود
،ماکان چند باربه دور خود چرخید دستانش را دیوانه وار به صورت خود میکشید ،انگشت هایش را شانه وار درون موهایش فرو میکرد ،به سمت پناه
romangram.com | @romangram_com