#چشمان_سگ_دارش_پارت_151
ماکان لبخندی زد ،از جیب شلوارکیف پولش را بیرون کشید ،چند اسکناس برداشت و در جیب مش رحیم گذاشت و گفت:«دستت درد نکنه ،امشب
میتونی بری خونه ،من خودم هستم »
مش رحیم نگاه معنی داری به پناه انداخت و گفت:«مبارک باشه اقا چه بی خبر»
ماکان که خوب منظورش را فهمیده بود ،لبخندش پررنگ تر شدو دست پناه را در دست گرفت و گفت:«آره دیگه یه دفعه ای شد ، حالام فعلا خبری
نیست،میتونی بری...شب بخیر»
این را گفت و پناه را به سمت ساختمان ویلا کشاندو وارد شدند...به محض ورود شان ،پناه ایستاد ،دستش را از دست ماکان جدا کرد ،ماکان برگشت و به
پناه زُل زد...
پناه با خشم بر سرش فریاد زد و گفت:«این چرت و پرتا چی بود تحویلش دادی؟! چی مبارکه؟!»
ماکان لبخند موذیانه ای زد،به سمت در رفت ،قفلش کرد برگشت و یک پایش را بلند کرد و دستانش را هم پشت کمرش گذاشت و به در تکیه داد، با
لبخند به جوش و خروش پناه زُل زد و گفت:«چرت و پرت نبود عزیزم ،از امشب قرارِ به حقیقت بَدَل بشه،»
پناه که اصلا متوجه نمیشد گفت:«یعنی چی؟؟»
ماکان تکیه اش را از در گرفت کاپشنش را از تن بیرون کشید و روی مبل انداخت،به سمت باری که انتهای سالن بود رفت ،از بین شیشه های متعدد که
کنار هم چیده شده بود یکی را بیرون کشید ،و سرش را باز کرد یکی از گیلاس ها را برداشت و پرش کرد ،به سمت پناه برگشت ،پناه به گیلاسی که مایع
romangram.com | @romangram_com