#چشمان_سگ_دارش_پارت_150
_«مثلا اگه مثل آدم بهت میگفتم بیا بریم ،میومدی؟!»
«معلومه که نمیومدم،چرا باید باتوعه عوضی بیام همچین جایی؟!»
باز خشمگین شد ،انقدر سرخ شده بود که گرمای صورتش ناگهان به پناه هم منتقل شد ،ماکان یورش بردو بازوی پناه را گرفت و محکم فشرد و غرید:«باز
که بلبل زبون شدی!! اشکالی نداره همین امشب اون زبون درازتو از حلقت میکشم بیرون »
لحظه ای لرزه به جانش افتاد ،ترسید ،وحشت کرد ،حق هم داشت باید از ماکانی که امشب میدید میترسید...
صدای بهم خوردن دری را از انتهای باغ شنیدند، هردو به آن سمت برگشتند،ماکان به سرعت دست پناه را رها کردو صاف ایستاد،سایه ای از دور به آنها
نزدیک میشد ، در نور که قرارگرفت مردی میانسال ظاهرشد،مرد تند تند به سمتشان قدم برمیداشت...نزدیکشان که رسید با صدای بلندو لهجه ی شمالی
گفت:«سلام اقا...شمایین؟!خیال کردم دزدی چیزی اومده دوراز جانتان...خیرباشه اقا این وقت شب بی خبر آمدین،سابقه نداشته...سلام خانوم خوش
آمدین»
ماکان که حالا به خودش مسلط شده بود ،صدایش را صاف کردو گفت:«سلام مش احمد ،خوبی؟! یادم رفت خبر بدم...ببینم تو همه چی هست؟! خوراکی
چیزی؟! »
مَش احمد با همان لهجه پاسخش را داد:«بله آقاجان ،همه چی هست ،اتفاقا همین امروز داخل ویلا رو آب و جارو کردم»
romangram.com | @romangram_com