#چشمان_سگ_دارش_پارت_149
کرد در این تاریکی و ظلمات چیزی مشخص نبود ،فقط روبه رویش در بزرگ آهنی به رنگ مشکی طلایی میدید ،ماکان در را با ریموت باز کرد ،اصلا
توجهی به پناه نمیکرد ،ماشین را به حرکت در اورد و وارد شد...
باغی پُر دارو درخت را رو در روی خود دید،گرچه هوا تاریک بود اما باغ با چراغهای متعدد نور باران بود ،عین روز روشن و شفاف ،موقعیتی که درآن
گرفتار بود را فراموش کردو با دهانی نیمه باز به باغ نگاه کرد،ماکان به در تکیه زده و دست به سینه به پناه نگاه میکرد ،انگار از تمام حالات و عکس العمل
های این دختر حض میکرد و لذت میبرد...
پناه سرچرخاندو نگاهش به نگاه ماکان گره خورد ،هردو همزمان اخم کردند و بهم زُل زدند ،ماکان در سمت خودش را باز کردورو به پناه دستوری
گفت:«پیاده شو»
مجبور بود اطاعت کند ،اگر خلاف خواسته ی ماکان کاری میکرد حسابش پاک بود و باید خود را برای خشمش آماده میکرد...
از ماشین پیاده شد ،رو به ماکان گفت:«اینجا کجاست؟! من میخوام برم خونم»
ماکان پوزخندی زدو گفت:«خیال کن اینجا خونته»
پناه اخم کردو پاسخش را داد:«مسخره بازی در نیار ماکان ،منو برگردون خونه»
_«واگه اینکارو نکنم؟!»
«این کارا چه معنی میده؟! واسه چی منو این وقت شب به زور آوردی اینجا؟!»
romangram.com | @romangram_com