#چشمان_سگ_دارش_پارت_148
؛نیم نگاهی به جانب ماکان انداخت ،آب دهانش را فرو فرستاد قبل از اینکه ماکان پایش را روی پدال بگذارد ،دستش را سمت دستگیره ی در برد ،باید
هرچه زودتر از مهلکه میگریخت...به محض اینکه دستش روی دستگیره نشست ،ماکان پی به نقشه اش بردو قفل مرکزی را زد ،پناه با ترس دوباره به
ماکان نگاه کرد...میدانست با این کارها بیشتر آتش خشم این پسر را شعله ور میکند،آن وقت است که دیگر راه فراری نیست ،از ماکانی که حالا به
چشمانش خیره شده وحشت داشت ،چشمان این پسر سرخ بود از عصبانیت...
ماکان با خشم مچ دست پناه را گرفت و فشار داد،دخترک از درد به خود پیچید و با ناله گفت:«آخ...تو روخدا...ول کن...شکوندیش لعنتی...»
ماکان پوزخندی زد اما خیلی زود جایش را به اخمی وحشتناک دادو گفت:«برای آخرین بار بهت هشدارمیدم کاری نکن که مجبور بشم از زورم استفاده
کنم و بنشونمت سرجات....پس بتمرگ »
بعد مچ دست پناه را رها کردو ماشین را به حرکت در اورد ،پناه کنج صندلی جمع شده بود ماکان هرزگاهی نگاهش میکرد ،دلش نمیخواست پناه را اینطور
از خود بترساند اما مجبور بود برای حفظ کردنش برای از دست ندادنش ،هنوز نفهمیده بود چه کسی زیرآبش را زده و پته هایش را روی آب ریخته...شاید
تقصیر خودش بود نباید این رابطه را علنی میکرد تا هرکسی نتواند به راحتی به درون این رابطه سرک بکشد و پناه را از او بگیرد، اما اگر او ماکان است که
خوب میداند شترش را کجا بخواباندو بالاخره میفهمید کار چه کسی است آنوقت است که دیگر غریبه و آشنا برایش توفیری ندارد ،زنده اش نمیگذارد...
پناه بی صدا اشک میریخت ،انقدر در خود مچاله شده بود که ماکان قادر به دیدن صورتش نبود...ماشین که متوقف شد پناه سربلند کردو دورو برش را نگاه
romangram.com | @romangram_com