#چشمان_سگ_دارش_پارت_147
ماشین را پارک کردو از آن خارج شد،دورو برش را از نظر گذراند و با دقت به سمت در خانه رفت ،به دنبال جای پایی گشت تا به وسیله ی آن بتواند از
دیوار بالا برود و وارد خانه شود ،پیدا کرد و به راحتی از دیوار گذشت ،حواسش بود تا کسی متوجه اش نشود ،مگس پر نمیزد در این محل و کوچه انگار
خاک مرده پاشیده بودند،گرچه این شرایط به نفع ماکان بود دیوار ارتفاعی نداشت ،به راحتی پایین پرید ،به دورو برش نگاه کرد ،اولین بار بود که درون
این خانه را میدید،آهسته به سمت ساختمان خانه حرکت کرد ،وارد شد ،عین گور تاریک بود پس پناه هنوز به خانه برنگشته ،نفس های بلند و بی وقفه از
سر عصبانیت میکشید از اینکه پناه این همه وقت با یاشار است و کنار او قدم برمیدارد عذابش میداد...
از ساختمان خارج شدو دوباره به حیاط بازگشت، صدای در حیاط را که شنید گوشه ای پنهان شد ،در باز شد پناه وارد خانه شدو با قدمهای آرام به سمت
ساختمان حرکت کرد ،ماکان آهسته پشت سرش قدم برداشت از پشت دهان پناه رابادستش گرفت و اورا به سینه ی خود چسباند ،سینه ی پناه از ترس
بی وقفه بالا و پایین میرفت ،دخترک از ترس به خود میلرزید...
ماکان آرام زیر گوشش گفت:«بی سروصدا دنبالم راه میوفتی میای ،جیک بزنی نفستو قطع میکنم....گرفتی چی میگم یانه؟!»
پناه تند سرش را بالا و پایین کرد ،ماکان دستش را از روی دهان پناه برداشت اورا به سمت خود برگرداند بازوهایش را گرفته بودو مستقیم به چشمانِ
نمدار پناه زُل زد ،نمیخواست اشکش را بیرون بیاورد اما مجبور بود باید پناه را بدست می آورد به هر طریقی که شده...
دستش را گرفت و به دنبال خود کشاند، پناه مات بود ،از ترس زبانش قفل شده بود میخواست دادبزند و کمک بخواهد اما صدایی از حنجره اش بیرون نمی
آمد ،ماکان در جلوی ماشین را باز کردوپناه را روی صندلی نشاند و در را بست ،ماشین را دور زدو خودش هم سوار شد،پناه که انگار حالش کمی جا آمده
romangram.com | @romangram_com