#چشمان_سگ_دارش_پارت_146


پناه اشک هایش را پس زد و با لبخند به یاشار خیره شد...

یاشار دستانش را از روی سینه برداشت و گفت:«خُب حالا بریم تا خونه رو قولنامه کنیم،فرداهم میای و اینجا مستقر میشی ،خودم میرسونمت خونه فردا

هم خودم میام دنبالت ،به هیچ وجه تنها از خونه نیا بیرون ،با چیزی که من امروز دیدم ،به صلاح نیست ،فقط نگران امشبم که باید تنها تو اون خونه

بگذرونی »

پناه کوله اش را روی دوشش جابه جا کردو گفت:«نگران نباشین ،این همه وقت تنها بودم تو اون خونه این یه امشبم روش »

*******

یاشار پناه را به خانه رساند و بعداز اینکه مطمئن شد از ماکان خبری نیست

رفت ،پناه کلید را در قفل در چرخاند و وارد شد ،نفس عمیقی کشید و به سمت ساختمان خانه حرکت کرد ،جای جای خانه را از نظر گذراند خاطرات

زیادی با پدرش در این خانه داشت دل کندن و برای همیشه رفتن خیلی برایش سخت بود...قبل از اینکه در ساختمان را باز کند ،دستی از پشت دهانش را

گرفت و پناه را به عقب کشید.

********

(ماکان)


romangram.com | @romangram_com