#چشمان_سگ_دارش_پارت_145

ببخشمت و باز بزارمت رو چشمام»

ماکان با شانه هایی افتاده چند لحظه به پناه خیره شد ،عقب گرد کردو به سمت ماشینش رفت ،میانه ی راه برگشت و رو به پناه گفت:«نمیذارم با این

کینه بری، تو برای منی و برای منم میمونی اینو تو ذهنت حک کن ،قلم میکنم اون دستی رو که بخواد تورو از من بگیره»

کلمات آخرش راکه بر زبان می آورد مستقیم به یاشار نگاه کرد و با نگاه تیز و برنده اش خط و نشان سختی برایش کشید...

******

این خانه برای دختری تنها چون پناه زیادی بزرگ و درندشت بود،بعداز اینکه همه جای خانه را از نظر گذراند روبه یاشارگفت:«اینجا خیلی بزرگه ،به درد

من نمیخوره...»

یاشار دست به سینه ایستاد و با لبخند گفت:«فقط بگو پسندیدی؟!»

پناه سربه زیر انداخت و گفت:«خوشگله... اما خیال نمیکنم پول اون خونه به این خونه برسه »

یاشار با لحنی خاص گفت:«هم به پول این خونه میرسه هم یه چیزی برات می مونه ،پس نگران چیزی نباش ،وقتی همه چیو سپردی به من دیگه دلم

نمیخواد نه تو کارت باشه...»

پناه باشرمندگی سربلند کردحلقه ی اشکی در چشمانش خود نمایی میکرد با بغض گفت:«چطور جبران کنم این همه خوبی رو ؟!»

یاشار چند قدم به پناه نزدیک شدو گفت:«هرکاری که میکنم و هرقدمی که برات برمیدارم بخاطر دل خودمه!تو به من بدهکار نیستی ،پس فکرشو نکن...»

romangram.com | @romangram_com