#چشمان_سگ_دارش_پارت_144
دخترک لال شده بود از ترس ،عقب عقب رفت و به در خانه خورد ،راه فراری نداشت...
باز یاشار جلو آمد و بازوی ماکان راگرفت و به عقب کشید و گفت:«بیا برو شر درست نکن ،مجبورم نکن با ۱۱۰تماس بگیرم!»
ماکان با چشمهای به خون نشسته اش به یاشار زُل زد نزدیکش شد،یقه های پالتویش را گرفت و اورا به دیوار کوبید و با حرص غرید :« حسابمون داره
میزنه بالا استاد...کم کم دیگه داری میری رو مخم،بدجور ازت شکارم ،تو این خونه چه غلطی میکردی؟ یالا بنال تا صورت خوشگلتواز ریخت ننداختم...»
یاشار با تمام توان دستان ماکان را از یقه اش جدا کرد و هلش داد...همانطور که لباسش را صاف میکرد گفت:«به تو ربطی نداره»
ماکان خواست دوباره به سمتش یورش ببرد که پناه خود را سپر یاشار کردوباگریه گفت:«برو...ازاینجابرو...دیگه نمیخوام ببینمت ، ازت بدم میاد،تویه
دروغگوی پستی ،یه آشغال...حالم ازت بهم میخوره....گمشو»
ماکان با ناباوری به پناه خیره بود، نمیتوانست حرفهایش را هضم کند...
انگشت شصتش را به سینه زدو آهسته رو به پناه گفت:«با منی؟! میفهمی چی میگی؟! دِ لامصب چرا نمیذاری باهات حرف بزنم ؟! اره از اول قصدم این
بود که...»
با شنیدن صدای پراز خشم پناه سکوت کرد و حرفش را خورد...
«آره همشواز بَرَم ،میدونم نمیخواد توضیح بدی...دیگه ماکانی برام وجود نداره ،مُردی!! تو دیگه برام مُردی...برو...فقط برو...از چشمام افتادی محاله دیگه
romangram.com | @romangram_com