#چشمان_سگ_دارش_پارت_143
_«چرا؟!»
«اون روز خیلی باهاتون بد حرف زدم...حقتون شنیدن اون توهین ها نبود»
یاشار لبخند بیجانی زدو گفت:«فکرش رو نکن ،همینکه راهت رو شناختی و پرونده ی این پسره رو بستی جای امیدواری داره »
باهم از در خانه خارج شدند،پناه در راقفل کردو برگشت ،همینکه برگشت چشمش به ماشین مشکی رنگ ماکان خورد...از ترس هینی کشید و دستش را
روی دهانش گذاشت،یاشار با دیدن حال پناه به پشت سرش نگاه کرد...پوزخندی زد روبه پناه گفت:«آروم باش...هر اتفاقی افتاد هیچی نمیگی ،فهمیدی؟!»
پناه سرش را به معنای فهمیدن تکان داد،اما ترس در صورتش هویدا بود ،ماکان را می شناخت ،عصبانیت و افسار پاره کردنش را بارها به چشم دیده بود...
ماکان در ماشین را باز کرد،آن را محکم بهم کوبید و باچهره ای سرخ شده از عصبانیت به سمت پناه رفت بدون توجه به حضور یاشار با فریاد گفت:«واسه
چی هرچی زنگ میزنم جوابمو نمیدی؟! چرا ازم فرار میکنی ؟!هاااان؟! »
پناه پشت یاشار پناه گرفت،یاشار با صدای تقریبا بلندی که از او بعید بود گفت:«اینجا جای این لات بازیا نیست ،برو پی کارت »
باز ماکان بی توجه به حرفهای یاشار اورا کنار زدو رو در روی پناه ایستاد و حرفش را ادامه داد و گفت:«لال مردی؟! زبون نداری جوابمو بدی نه؟! میخوای
بکشمش بیرون اون لامصبو ؟؟ پناه منوکُفری نکن! دیوونم نکن... جوابمو بده»
romangram.com | @romangram_com