#چشمان_سگ_دارش_پارت_142


تا پناه سر حرف را باز کند اما با استرسی که درچهره ی این دختر مشهود بود محال بودکه حالا حالاها زبان باز کند...پس خودش زبان در دهان چرخاند و

گفت:«خُب دیشب گفتی که میخوای خونه ات رو بفروشی ،درسته؟!»

پناه لحظه ای یخ زد از لحن سرد و خشک یاشار ،اما به او حق میداد،حق داشت اینطور برخورد کند...فقط به تکان دادن سر اکتفا کرد...یاشار پوزخندی زد

و گفت:«چرا از من خواستی ؟؟ چرا به ماکان نگفتی؟! مطمئنا اون به من ارجعیت داره»

پناه اخمی کردو سر به زیر انداخت با لحنی آرام گفت:«دلیل رفتنم از این خونه اونه!! میخوام برم جایی که دستش بهم نرسه...دیگه نمیخوام چشمم به

چشمش بیوفته»

یاشار پوزخندش را جمع کرد ،تکیه اش را از مبل گرفت وبه جلو خم شدو گفت:«متوجه نمیشم!برای چی؟!»

پناه آهی کشید معلوم بود که بغض دارد و قصد پنهان کردنش را آن هم به سختی دارد...با همان صدای پر از بغض گفت:«حق با شما بود...»

یاشار اخم هایش را درهم کشید ،پس بالاخره این دختر روی واقعی ماکان را دیده...بلند شدو ایستاد ،پناه سرش را بالا کشید و با تعجب نگاهش کرد ،یاشار

همانطور که پالتویش را میپوشید گفت:«آماده شو سند خونه رو هم بردار بیار همین امروز کارفروشش رو انجام میدم ، یه جای خوب و مطمعن هم برات

پیدا میکنم نگران چیزی نباش»

پناه بلند شدو ایستاد ،با شرمندگی به چشمان قهوه ای رنگ یاشار خیره شدو گفت:«معذرت میخوام »


romangram.com | @romangram_com