#چشمان_سگ_دارش_پارت_141
خسته ی یاشار در گوشش پیچید ،صدایش را که شنید لحظه ای قلبش از تپش افتاد انگار...نفس عمیقی کشید و سلام کرد ،از آن طرف باز همان صدای
خسته پاسخش را داد:«سلام ،بفرمایید؟»
این یاشار آن یاشار همیشگی نبود؛یاشار هیچوقت نمی گفت بفرمایید ،پس هنوز دلخور و دل شکسته بود ،پناه با لکنت و شرمندگی گفت:«ببخشید
،مزاحمتون شدم...راستش...میخواستم...ببینمتون»
_«ببینی؟! برای چی؟!»
»میدونم الان با خودتون میگین این دخترِ چقدر پرروِ...اگه مجبور نبودم هیچوقت مزاحمتون نمیشدم»
_«چیشده؟! اتفاقِ بدی افتاده؟؟»
«اتفاقِ بد که نه...من باید هرچه زودتر ازاین خونه برم ،میخوام بفروشمش ،اما خب میدونین!نمیدونم باید چیکارکنم ،این کارا به کسی نیاز داره که این
چیزا سرش بشه منکه تجربه ای ندارم...»
یاشار نفس عمیقی کشید و گفت:«فردا یه سر میام پیشت ،حرف میزنیم باهم»
بیحوصلگی از صدایش مشخص بود ،پناه که احساس میکرد حالا دیگر برای یاشار حکم مزاحم را دارد ،تشکرکردوتماس را قطع کرد...
******
سینی چای را مقابلش گرفت و تعارف کرد ،یاشار لیوان چای را برداشت و روی میز شیشه ای گذاشت و دوباره تکیه دادو دست به سینه نشست،منتظر بود
romangram.com | @romangram_com