#چشمان_سگ_دارش_پارت_140
بازش کرد گوشی موبایلش را بیرون کشید ،مردد بود برای روشن کردنش ،اما باید کاری میکرد از کسی کمک میگرفت برای فروش این خانه و خرید خانه
ای در مکانی دیگر...
روشنش کرد ،بین مخاطبینش دنبال شخصی مورد اعتماد میگشت ،اما چه کسی؟ مگر کسی را داشت؟! بجز سوگل و نیایش و یاشار و ماکان مخاطب
دیگری نداشت...از دست این دو دختر که کاری برنمی آمد ،می ماند یاشار که آن هم محال بود قدمی برای این دختر بردارد با آن حرفها و توهین ها...
آهی سوزناک کشید بی کسی بدترین درد دنیاست بی شک..
خجالت میکشید از صارمی کمک بگیرد بعداز اینکه تمام زحمات اورا نادیده گرفت و از سالار گذشت روی رفتن و کمک خواستن از اورا نداشت.فکری به
ذهنش رسید،به سمت دفتر تلفن رفت از درون کمد بیرون کشید و به دنبال شماره ای از عمویش گشت ،لبخندی زد پیدایش کرد ،تا خواست شماره اش
را وارد و تماس را برقرار کند ،لبخند از روی لبهایش پر کشید و پشیمان شد ،دفتر را گوشه ای پرت کرد و چهار زانو با اخم نشست...این مرد کوچکترین
کمکی به برادرزاده اش نمیکند ،حتیٰ اگر به فرض محال کاری انجام دهد هرچند کوچک تا اخر عمر منّتش را بر سر این دختر خواهد گذاشت...پس فقط
یک گزینه داشت ؛یاشار!!!
دوباره با دستانی لرزان گوشی را برداشت و نگاهش روی شماره ی یاشار ثابت ماند...تردید داشت ،میترسیداز رانده شدن...دل را به دریا زدو تماس را برقرار
کرد،دستش میلرزید و این لرزش دست خودش نبود، تقریباً به بوق های آخر که رسید ناامید شد همینکه خواست تماس را قطع کند صدای مردانه و
romangram.com | @romangram_com