#چشمان_سگ_دارش_پارت_139
دستش را روی زنگ گذاشت و فشرد ،یکبار ،دوبار..نه ده بار پشت هم زنگ زنگ میزدو حرص میخورد؛پس هنوز به خانه نیامده...
******
)پناه)
وارد کوچه شد ،ایستادو با دهان باز به روبه رویش خیره شد او اینجا چه میکرد ،مگر همین را نمیخواست ؟! مگر بیرون رفتن پناه از زندگیش و خورد شدن
این دخترهدف نهایی اش نبود؟!
عقب رفت و پشت دیوار پناه گرفت تا ماکان اورا نبیند...
ماکان دستش را روی زنگ گذاشته و خیال برداشتن نداشت ،بعداز چند دقیقه با عصبانیت لگدی نثارِ درِ رنگ و رو رفته ی بینوا کردو با همان عصبانیت و
قدم های بلند به سمت ماشینش حرکت کرد،ماشین را روشن کرد با سرعت دنده عقب گرفت تا از کوچه خارج شود...پناه باز چند قدم عقب تر رفت تا در
محدوده ی دید ماکان نباشد...
بعداز رفتن ماکان نفس آسوده ای کشید و به سمت خانه رفت ،با دیدن ماکان باز بغض کرد ،شوخی که نبود هنوز عاشقش بود ،عاشق همین بی
معرفت،همین دروغگوی قهار...
باید از این خانه میرفت باید از هرچیزی که او را به ماکان متصل میکرد دور میشد...
کوله اش را روی زمین انداخت به سمت آشپزخانه رفت ،لیوان آبی خورد ،از آشپزخانه خارج شدو کوله اش را از روی زمین برداشت ،زیپش را کشید و
romangram.com | @romangram_com