#چشمان_سگ_دارش_پارت_138


زمستان بود و هوا سوز بدی داشت، لبه های پالتویش را بهم نزدیک کرد و کلاه پالتو را روی سرش انداخت ،گوشی موبایلش در کیف زنگ خورد ،با

بیحوصلگی آنرا از کیفش بیرون کشید و به صفحه اش خیره شد نام ماکان روی صفحه خودنمایی میکرد،باز بغض..باز آن حس لعنتی ،حس دوست

داشتنی که محال بود به این زودی ها از خاطرش برود...تماس را رد زد ،خواست گوشی را خاموش کند اما بلافاصله پیامی برایش ارسال شد، پیامی از

ماکان با این مضمون:«قبل از مجازات کردن متهم بهش اجازه میدن از خودش دفاع کنه ،نمیدونستم انقدر بی رحمی که حتی اجازه ی اینکه از خودم

دفاع کنم رو نمیدی ،بزار ببینمت و بهت توضیح بدم اونجوری که تو فکر میکنی نیست...»

پوزخندی زدو گوشی اش را خاموش کردو در کیفش انداخت و به راهش ادامه داد...

*******

)ماکان)

درون ماشین نشسته و انتظار میکشید، یک ساعتی میشد که همینطور مستقیم به در خانه زُل زده اما خبری از پناه نبود ،کم کم داشت نگرانش میشد

،دختر بیچاره با آن حال خراب کجا میتوانست رفته باشد؟! جایی را که نداشت به غیراز همین خانه ی کهنه و قدیمی...نگاهی به ساعت مچیِ مشکی رنگِ

مارکش انداخت و پوفی کرد ،هوا رو به تاریکی میرفت...دستی به صورتش کشید واز ماشین پیاده شد به سمت خانه رفت ،شاید پناه قبل از او به خانه

رسیده ،پس نشستن و منتظر ماندن فایده ای ندارد...


romangram.com | @romangram_com