#چشمان_سگ_دارش_پارت_137

پرهام پوزخندی زدو گفت:«مگه فرقی ام به حال تو میکنه؟!»

عصبانی شد به سمتش یورش بردو یقه اش را گرفت و اورا به دیوار کوبید و فریاد زد:«جواب سوالمو بده ،تو بهش گفتی؟!»

پرهام دستان پر قدرت ماکان را به سختی جدا کردو اورا به عقب هل دادو گفت:«چته واسه چی افسار پاره کردی؟!نه من نگفتم...اما اشتباه کردم باید

خیلی زودتر از اینا به گوشش میرسوندم تا دختر بیچاره به این حال و روز نیوفته...حالا چرا ناراحتی مگه همینو نمیخواستی ؟! با من شرط کردی که

دختره رو شیفته ی خودت میکنی ،دمت گرم کارت حرف نداشت، حالا غصه ی چیومیخوری...بالاخره که یه روز همه چی تموم میشد ،خدا پدر اونیکه

کارتو راحت تر کرد بیامرزه»

ماکان با خشم فریاد زد :«خفه شو...فقط...خفه شو»

این را گفت و از شرکت بیرون زد...

*فصل دوم*

بی هدف در خیابان های شهر میچرخید و آرام و بیصدا اشک میریخت و در دل به این بخت بد لعنت میفرستاد،طی چند ماه زندگیش شده بود عین

جهنم ،اول پدرش را از دست داد،بعدهم عشق نوپایش از ریشه خشکیده شد...این دختر مگر چقدر توان داشت برای تحملش، بدتر از آن هم این بود که

بخاطر آدمِ بی لیاقتی چون ماکان ،یاشار را از خود رانده بودآن هم به بدترین شکل ممکن...

از این جا مانده و از آن جا رانده شده بود ، آهی کشیدو اشک هایش را پاک کرد به سمت خانه مسیر کج کرد ،هوا کم کم تاریک میشد وسردتر...

romangram.com | @romangram_com