#چشمان_سگ_دارش_پارت_136


گریه میکنی؟»

سکوت جانکاه پناه را که دید عصبانی شد،جلو آمد دو دستش را دو طرف صورتش گذاشت و آن را قاب گرفت و با صدای بلند تری گفت:«دِ حرف بزن،

چیشده؟! کی اشکتو درآورده»

پناه با حرص دستانش را از روی صورتش جدا کرد و چند قدم به عقب برداشت و گفت :«تو...توی عوضی منو به این حال و روز انداختی...تو منو

شکستی...همه ی حرفهات دروغ بود ،بازیم دادی و بهم خندیدی...نمیبخشمت ماکان...هیچوقت نمیبخشمت، چرا نزدیکم شدی؟ من چه منفعتی برات

داشتم ؟! بازی خوردنم چه سودی به حالت داشت؟! هاان؟! حالادیدنِ حال خراب من برات لذت بخشه؟! پس ببین ،ببین و ازش لذت ببر...هرچقدرازت

دور شدم تو بیشتر بهم نزدیک میشدی ،با خودم گفتم دوستم داری...گفتم حست واقعیه..اما نبود منه احمق تمومِ دروغاتو باور کردم، لعنتی چرا پا

گذاشتی تو زندگی کسی که تا بحال همچین حسی رو تجربه نکرده در صورتی که خودت تا تهِ این خطو رفتی!!؟ »

در تمام طول مدتی که پناه با بغض و گریه و خشم حرفش را میزد ماکان با اخم به پناه خیره بود...

پناه انگشتری که هدیه ماکان به او بود را از انگشتش بیرون کشیدوبا حرص آنرا به سمت ماکان پرت کردواو را از سر راهش کنار زدو از شرکت بیرون رفت

،ماکان دستش را شانه وار درون موهایش فرو کرد خم شد انگشتررا از روی زمین برداشت و به دنبالش رفت ،هرچقدر صدایش میزد فایده ای نداشت...

به شرکت برگشت و رو در روی پرهام ایستاد وگفت:«تو بهش گفتی؟!»


romangram.com | @romangram_com