#چشمان_سگ_دارش_پارت_135
*****
وارد شرکت شد ،روز تعطیل بود اما میدانست پرهام در روز تعطیل هم به شرکت می آید برای سرو سامان دادن کارهایش...مستقیم به سمت اتاقش حرکت
کرد در را باشتاب باز کرد ،در محکم به دیوار خورد و صدای مهیبی ایجاد کرد ،خودکار از دست پرهام افتاد و با تعجب به پناه زل زد...پناه با چشمانی
اشکبار به او نزدیک شدو گفت:«راسته؟!»
پرهام با چشمانی گشاد شده نگاهش کردو گفت:«چی راسته؟! چیشده؟!»
اشکهایش را پاک کرد و گفت:«ماکان بازیم داده! کارش همینه دخترارو عاشق میکنه بعد مثل یه آشغال از زندگیش پرتشون میکنه بیرون...اره؟! راسته؟! »
ملتمسانه ادامه داد:«بگو که دروغه!بگو که واقعا عاشقم شده بگو دوستم داره...بگو تموم حرفهایی که شنیدم دروغ و تهمته»
پرهام نفسش را بیرون فرستاد از جا برخاست و رو به پناه با آرامش گفت:«بشین...بشین تا بهت بگم»
با بغض گفت:«پس راسته اره؟! وقتی میخوای توضیح بدی ،یعنی یه چیزایی هست...چرا بهم نگفتی ؟ چرا آگاهم نکردی؟! چرا گذاشتی فریبشو بخورم ؟
توکه خوب میشناختیش....چرالعنتی چرا؟!»
منتظر نماند تا پرهام دهان باز کندو پاسخش را بدهد...
عقب گرد کرد و به سمت در رفت،پرهام اسمش را صدا میزدو میگفت،که بایستد اما فایده ای نداشت ،قبل از اینکه از چهارچوب در خارج شود ،با ماکان
سینه سینه شد...ایستادو با همان چشمان اشکی به او خیره ماند..لبخند از روی لبهای ماکان پر کشید با تعجب به پناه زُل زد و گفت:«چیشده؟! چرا داری
romangram.com | @romangram_com