#چشمان_سگ_دارش_پارت_134


دختر ،ازش بگذر ،تو اون کسی باش که میره و میگذره ،نه ماکان...اون راحت میره و همه چیو تموم میکنه... »

این بغض لعنتی انقدر به گلویش فشارآورد که بالاخره طاقت نیاورد و شروع کرد به هق هق زدن گوشی را گوشه ای پرت کردو روی زمین نشست به دیوار

تکیه زدو زانوهایش را بغل گرفت...بعداز مرگ پدرش حالا دوباره زجه میزدو گریه میکرد با صدای بلند، دختری که تا بیست و سه سالگی همیشه حواسش

بود ،قدمی کج برندارد وخود را خوار نکند ،حالا به راحتی فریب این پسر زبان باز را خورده بود...

یاد چند روز پیش افتاد که جلوی همین خانه یاشار را به توپ بست و گفت که زندگی او به کسی مربوط نیست ،یاشار هرچقدر سعی کردبه او بفهماند که

ماکان مناسب او نیست افاقه نکرد...درآخر هم پناه با لحنی تندوپرخاشگرانه رو به یاشارگفت:«من عاشقشم... دیگه ام نمیخوام هیچوقت ببینمت ، ازت

متنفرم ،دیگه هیچوقت نیا سراغم...»

ودر نگاه آخر یاشار چه بود؟! با همین حرفها قلب یاشار را از سینه بیرون کشید و زیر پا له کرد ،یاشار بی هیچ حرفی فقط به چشمان رنگ شبش نگاه کرد

و بعد با شانه هایی اُفتاده رفت ،مطمئنا برای همیشه.

اشک هایش را پاک کرد ،باید مطمئن میشد ،بایدبا چشمان خودش همه چیز را میدید،بعد میگذشت از عشق تازه متولد شده اش ،از کسی که طعم عشق

و دوست داشتن را بااو چشیده گرچه به دروغ بانقشه ای از پیش تعیین شده...لباسی معمولی به تن کرد گوشی اش را از روی زمین برداشت و از خانه

بیرون زد..


romangram.com | @romangram_com