#چشمان_سگ_دارش_پارت_133
«خودم هستم بفرمایید»
دختر با لحن عشوه گرانه ای گفت:«من نامزدِ ماکان هستم»
قلبش در سینه فرو ریخت ،بی مزه ترین شوخی بود که در عمرش شنیده...ماکان به او گفته بودکه دور همه ی دختر های دورو برش را خط کشیده و تنها
فقط مهر پناه را در دل دارد ،کسی که دروغ میگوید مطمئنااین دختر است...
مطمئن گفت:«خیلی شوخی مسخره ایِ خانم...لطفا دیگه مزاحم نشین»
قبل از اینکه قطع کند ،دوباره صدای دختر را شنید :«مزاحم؟! اونی که مزاحم شده تویی دختر جون ، خیال میکنی ماکان واقعا دوستت داره ؟!نه جانم اون
کارش همینه ،امثال تورو فقط برای سرگرمی و گذروندن روزهاش میخواد،»
اشک هایش یکی پس از دیگری جاری شده بود ...باور نمیکرد تمام حرفهای ماکان دروغ بوده باشد ،با همان بغض گفت:«اگه اینجوریه که میگی و همه
چیزو میدونی چرا میگی نامزدشی ؟!نامزدشی و از همه ی این چیزا باخبری ؟نه داری دروغ میگی میخوای منونسبت بهش بی اعتماد کنی من حرفتو باور
ندارم»
دختر آهی کشیدو با آرامش پاسخ پناه را داد:«چون عاشقشم...چون سه ساله به هر دری زدم تا نگهش دارم...اما مثل ماهی لیزه،دائم از دستم سُر میخوره
بارها و بارها با چشمهای خودم خیانتش رو دیدم اما چشمهام روبستم و ازش گذشتم... بارها با زبون خودش ،گفته که منو نمیخواد،گفته که منوامثال من
فقط براش حکم اسباب بازی رو داریم...با هامون بازی میکنه و خیلی راحت پرتمون میکنه دور ، اما...من عاشقشم با همه ی خوب و بدش...فراموشش کن
romangram.com | @romangram_com