#چشمان_سگ_دارش_پارت_132






******

(پناه)

دوسه ماهی از رابطه شان میگذشت ،حالا دیگر همه این جریان را میدانستند انقدر که ماکان به او توجه میکرد...پناه حالا به حسی که نسبت به ماکان

داشت مطمئن بود،عاشق شد،عاشق پسری که در اوایل اشنایی سایه اش را باتیر میزد ،ماکان به سختی دلش را بدست آورده بود اما به راحتی پناه را

وابسته ی خود کرد...

به انگشتر زیبایی که اولین هدیه ی ماکان به او بود نگاهی از سرذوق انداخت و لبخندی زد....

با شنیدن صدای آلارم زنگ موبایلش آنرا از روی اُپِن آشپزخانه برداشت و به شماره اش خیره شد ؛ناشناس بود ،اول خواست پاسخش را ندهد ،اما دلشوره

ی عجیبی به قلبش چنگ می انداخت ،با تردید پاسخ داد:«بله؟!»

_«سلام ،پناه خانم؟!»

صدای دختر در گوشش زنگ زد ،اصلا این صدارا نمی شناخت...


romangram.com | @romangram_com