#چشمان_سگ_دارش_پارت_131
آرزوی داشتنش را دارد خودش هم به این امر واقف بود ،مطمعن بود محال است پناه طی همین مدت کوتاه عاشقش نشده باشد... اما خیال میکرد محال
است خودش دُم به تله بدهدو روزی گرفتار شود، صدایش را بم کرد ،آهسته نجوا کرد :«تو برای منی ،برای منم می مونی...گرچه من عاشق همین رنگ به
رنگ شدناتم ،اما دلم نمیخواد خودتو جدا از من بدونی»
با انگشت اشاره اش به گیجگاه پناه ضربه زدو گفت:«نشست تو اینجات؟»
پناه لبخندی زدو سرش را به معنی فهمیدن تکان داد...
با صدای آرامی گفت:«الان فروشنده میاد خوب نیست انقدر نزدیک همیم ،زشته»
ماکان لبخند کجی زد و گفت:«وقتی بهش گفتم واسه خانومم، دوزاریش افتاده »
یک تای ابرویش را بالا انداخت و ادامه داد:«در ضمن من هرکاری،هرجایی دلم بخواد میکنم ،به احدی ربطی نداره! اُکی شدی؟!»
پناه اینبار لبخند دندان نمایی زدو چشمهایش را روی هم گذاشت و فشرد ،چقدر این پسر برایش عزیز بود!! چقدر خواهان با او بودن بود! فقط خدا
میدانست و بس...
از بوتیک بیرون زدند،به اصرار ماکان پالتویی شیک و خوش دوخت و صدالبته گران و قیمتی انتخاب شد ،پناه دلش به خرید آن راضی نبود ،اگرچه که
چشمش بدجوری آن را گرفته بود اما دلش نمیخواست ماکان پناه را از لحاظ مالی وابسته ی خود کند ، برای این دختر غرورش بیش از هر چیزی ارزش
داشت...
romangram.com | @romangram_com