#چراغونی_پارت_98
برگشت به طرف من ...اين دفعه چشماش يه غمي داشت
آقا مهدي به جاي مسعود جواب داد: يعني بودن نوه شما توي خونه ما باعث میشه به بچه هام سخت بگذره؟!!... اين حرفتون خيلي ناراحتم كرد حاجي. نورا خانم برام مثل مرسدم ميمونه
_آخه ...چي بگم والا! ... به خاطر نورا هم ميگم ... نمي خوايم تنهاش بذاريم
نباید به خاطر من از اين سفر میموندن ...درسته برام سخت بود که برم خونه مسعود ولي ديگه نمیشد كاريش كرد براي همين گفتم:
_من مشكلي ندارم... ميتونم منتظرتون بمونم تا برگردين
حالا ديگه كنار حاجي نشسته بودم... بازم خودمو توي اون آغوشي كه بوي امنيت ميداد فشردم
همون آغوشي كه هميشه آرزو داشتنش رو داشتم و هيچ وقت نداشتم
يلیطشون واسه يه ماه ديگه بود. پس یه ماه ديگه دوباره تنها ميشدم. اين دفعه اين تنهايي رو دوست نداشتم. من عاشق اين پدر بزرگ و مادربزرگم شده بودم
به مريم جون نگاهي كردم. هنوز نگران تنها گذاشتن من بود و مادر و عمه مرسده هم داشتن راضيش ميكردن كه بهترين كاره
امين دوباره سرگرم ماشين زرد كنترليش بود...
حاجی و پدر مسعود که فهميده بودم شغلشون به هم ربط داره داشتن حرف ميزدن و گاهی پدر شهروز حرفشونو تاييد ميكرد
شهروز و مرسده داشتن با هم كل كل مي كردن... لبخندي زدم اين دوتا اصلا باهم نمي ساختن
مسعود هم داشت منو نگاه ميكرد... بدون هيچ حالت خاصي توي صورتش
romangram.com | @romangram_com