#چراغونی_پارت_97
مي دونستم تموم مسلمونا عاشق رفتن به مكه هستن ...
نميتونستم اجازه بدم به خاطر من از همچين سفري بگذرن شده از اين جا هم مي رفتم ولي دوست نداشتم كسي به خاطر من به چيزي كه دوست داره نرسه
از جام بلند شدم... همه سرها به طرفم گشت... توي چشماي حاجي نگاه كردم
_نميتونم بذارم به خاطر من، از همچين سفري بگذرين
حاجي هم بلند شد و به عصاي قهوه ايش كه خيلي كم ميديدم ازش استفاده كنه تكيه داد
_ولي بابا... ما دلمون راضي نميشه؟ چجوري تنهات بزاريم؟ درضمن ما يه بار رفتيم...خود خدا هم اينطوري بيشتر از ما قبول ميكنه
به طرف پله ها برگشتم ... نمي تونستم اين حرفشون رو بپذيرم ...صداي كسي منو در حالي كه يه پام روي اولين پله بود متوقف کرد
_خب براي اين مشكل يه راه حلي وجود داره
مسعود بود...به طرفش برگشتم... يعني همه به طرفش برگشتن... ولي اون به من نگاه نمي كرد. مستقيم داشت به چشماي حاجي نگاه مي كرد
_ما یعنی منو مرسده هم تنهاييم... حتي شهروز هم اين مدت قراره بياد خونه ما بمونه ... نورا خانم هم اگه شما اجازه بدين ميتونه مهمونمون باشه تا شما برگردین
مرسده هم بلند اين حرفو تاييد و با خوشحالي به من نگاه كرد
حاجي: ولي ما نمي تونيم از نورا جان دل بكنيم و... نمي خوايم بهتون سخت بگذره
romangram.com | @romangram_com