#چراغونی_پارت_99


فقط داشت نگاه مي كرد؛ نه اخمي... نه لبخندي... بدون هيـــچ حالتي

منم نگاهم به نگاهش بود؛ بي هيچ حسي... نه اخمي... نه لبخندي... فقط نگاهش مي كردم... همين

ولي اون بود كه چشم ازم گرفت... حتي ديدم كه زير لب چيزي گفت ...

فكر اين كه يك ماه ديگه مي خوام به مدت20 روز خونشون بمونم از سرم بيرون نمي اومد...

زياد نمي تونستم اين پسرو تحمل كنم؛ مطمئن بودم....

روي تخت دراز كشيدم... سه هفته از روزي كه اومدم ميگذره... ديگه اينجا احساس تنهايي نمي كنم...

دارم اينجا معني خواب راحت رو مي فهمم... معني دوست دارم از ته دل رو ميفهمم...

چقدر توي اين مدت با مرسده دوست شدم... اولين دوستِ دختري كه تو زندگيم دارم...

چقدر با وجودش احساس كردم خواهر داشتن خوبه...

فارسي روخيلي بهتر متوجه ميشم البته هر كسي با مرسده و شهروز مي گشت همين مي شد...

مسعود نبود... بعد از پيشنهاد اون شبش رفت به يه سفر چند روزه...

به قول مرسده " اين پسرعجیب مشكوك ميزنه!! آخه پسره مجردو چه به سفر چند روزه!... اونم تنهايي!"


romangram.com | @romangram_com