#چراغونی_پارت_94
_خانم ميخواستم بدونم شما حلزون نميخوايد؟؟
_بـــله؟؟
_آخه ما حلزون داريم برای فروش گفتم اگه مي خواين با يه قيمت خوب بهتون ميفروشيم
_ نه آقا نمي خوايم... بوق... بوق...
اين حرف آخرو ديگه مسعود تعريف نكرد بلکه خود شهروز بود كه صداي بوق رو هم در آورده بود
اولين كسي كه بعد از تموم شدن تعرف اونها شروع كرد به خنديدن من بودم...
درسته فارسي رو شش سال بيشتر نبود كه ياد گرفته بودم ولي از وقتي كه شروع كرده بودم به ياد گرفتن ... انقد از شبكه هاي فارسي زبان فيلم ديده بودم و انقدر بین همون فيلم ها پيام پخش شده بود كه با اين تبليغ خيلي آشنا بودم...
همه با اين خنده بلندم به طرفم برگشتن... آروم گفتم :
_خيلي باحال بود ...
حاجي دستاشو دورم انداخت و با محبت بهم نگاه كرد
جمع خوبي بود از همشون خوشم ميومد ... البته به جز مسعود ...البته الان ديگه ازش بدم نميومد ولي چندان حس خوبی هم نسبت بهش نداشتم.
همش سعي مي كرد منو نگاه نكنه ... منم دليل اين رفتار هاشو نمي فهميدم ...
بعد شام منباز هم كنار حاجي نشسته بودم.
romangram.com | @romangram_com