#چراغونی_پارت_95
مرسده چاي آورد ... هر كسي داشت با يكي حرف ميزد.
مريم جون و راحله خانم مادر مرسده و شهین خانم عمه اش كنار هم نشسته بودن و بيشترين حرفشون درباره من بود...
مسعود و شهروز هم كنار هم و دقيقا رو به روي منو حاجي نشسته بودن
حرف پدر مسعود(آقا مهدي ) بود كه حواس ِ منو از حرفي كه مريم جون درباره اولين روزه ديدنم ميزد پرت و متوجه اون كرد!
آقا مهدي: خوب حاجي كاراتو كردي كه يه ماه ديگه راهي ميشيم؟ امروز به يوسفي زنگ زدم گفت همه چي جور شده واسه رفتن؛ همه با هميم
مگه كجا مي خوان برن؟! اين جمله مثل برق از سرم گذشت
حاجي ساكت موند كه ايندفعه پدر شهروز به حرف اومد
آقا عابد: من كه از الان دارم تمام مريض ها و عمل هامو یا كنسل ميكنم يا ميندازم جلو تا با خيال راحت راهي شيم
باز هم همون فكر!! كجا ميخوان برن؟!
چرا کسی حرفي نمي زد؟! ديگه زن ها هم ساكت بودن... مريم جون يه جوري بود و داشت به من نگاه ميكرد.
برگشتم طرف حاجي خيلي آرم بود ... آروم مثل هميشه.... به من نگاه ميكرد.
انگار اضطراب منو فهميد؛ اومد چيزي بگه كه سريع و كمی بلند گفتم:
romangram.com | @romangram_com