#چراغونی_پارت_292

_احوال حاجی و حاج خانم... مثل اینکه با هم همسفریم برگشتم طرف شون که هر دو با منتظر عکس العمل من بودن... با اعلام مهمانمدار برای نشستن همه روی صندلی هاشون رومو دوباره برگردوندم به طرف پنجره...

مسعود صندلی کنارمو اشغال کرد و موقع نشستن جوری روی صندلی نشست که بازوش بازو هامو لمس کرد... طرف صورتمخم شد و گفت:

_احوال حاج خانم خودم...

هنوزم با عصبانیت به طرف بیرون نگاه می کردم برای و برای اینکه خودم رو کنترل کنم چشمهامو بستم...

چند دقیقه گذشت که احساس کردم مسعود خیلی نزدیک تر به من شده، چشم هاموبازکردم وچشمام تو چشماش که داشت صورتمو نگاه می کرد خیره موند...

به دستاش که بالمس کردن شکمم کمربند رو گرفت نگاه کردم... دستاش دوباره با لمس شکمم عقب اومد و کمر بند رو بست...

نمی تونستم حرفی بزنم خب قلبم از این همه نزدیکی ضربانش دوبرابر شده بود و سرعتش بیشتر از حد معمول می زد ... حتی مطمئن بودم از روی لباسم ضربانش معلوم میشه...

برای همین دوباره چشم هامو بستم...

موقع بلند شدن از زمین دستاش روی دستام قرار گرفت... چشم هامو باز نکردم... شاید اگه باز می کردم می فمید چقدر از این لمس شدن دستام هم خوشحالم و هم عصبانی...

بعد از چند ثانیه گفت:

_حرف که نمی زنی... حداقل چشماتو باز کن دلم خیلی برات تنگ شده...

چشماتمو آروم باز کردم... فقط نگاش کردم دوباره آروم نالید:

_منو نمی بخشی؟

romangram.com | @romangram_com