#چراغونی_پارت_293


تمام این برنامه های هواپیما و کنار هم نشتن همش یه نقشه گروهی بوده که مسعود کنارم قرار بگیره...

همشون خوب منو شناخته بودن که خیلی زودتراز حد معمول خودمو می بازم...

دوباره چشم هامو بستم... شاید می تونستم مسعود رو ببخشم... منم تو زندگیم کم اشتباه نکرده بودم...

دست های مسعود هنوزم روی دست هام بود... سرمو خم کردم و روی شونه های مسعود گذاشتم...

کنار گوشم با یه صدای آروم گفت:

_ این یعنی بخشش دیگه ؟!

لبخندی با همون چشم های بسته زدم و شونمو هم بالا انداختم و گفتم:

_ شاید

دستاشو دور شونه هام انداخت بیشتر به خودش چسبوند...





پایان


romangram.com | @romangram_com