#چراغونی_پارت_291


بازم خندیدم:

_صبح عروسیت اینجا چی کار میکنی ؟!

اخم کرد:خیلی ازناراحتم...میدونی دیشب چقدر منتظر بودیم بیای... بیچاره داداشم چشم از در بر نمی داشت...

جوابی ندادم...چه جوابی میتونستم بهش بدم... که خودم هم چشم از اون خونه و پنجره بر نمی داشتم؟!

وقتی جای نشستن رو صندلی رو ها رو پیدا کردیم

متوجه اینشدم که یه صندلی با اضافه بین صندلی هست...

حاجی و مریم جون کنار هم نشستن و من مجبور شدم تاتنها روی اون صندلی بشینم...

متعجب بودم چرا حاجی نخواست تنها بشینه تا من کنار مریم جون بشینم...

چشمم به در ورودی هواپیما بود و منتظر بودم هر چه زودتر بسته بشهو حرکت کنیم... ناخداگاه

دلم یه جوری بود...

با ورود کسی که اومد داخل چشمام گشاد شد واز همون دور منو دید و لبخند زنان بهم نزدیک شد و کنارمون ایستاد و چشمکی بهم زد...

اخم کردمو و رومو برگردوندم ... صداش اومد:


romangram.com | @romangram_com