#چراغونی_پارت_289


سکوت کردم جوابی نداشتم بهش بدم وقتی سکوتم رو دید دستش رو بالا آورد به ساعت مچیش نگاه کرد گفت:

_دوساعت دیگه پرواز داریم بهتره آماده بشیم

***

ساکمو بالای پله ها گذاشتم واز همون بالا به بقیه که پایئن منتظرم بودن نگاه کردم.

مریم جون وحاجی روی مبل نشسته بودند وسعید هم کنار پنجره وروبه بیرون ایستاده بود همون طور پشت کرده گفت:

_حیف این خونه وباغ نیست بره دست بساز بفروش

حاجی یه آه کشید وگفت:

_جوون میگن ادم کجا خوشه،اونجا که دل خوشه ،دلم ما هم به خوشی دل نورا خوشه

سعید برگذشت چیزی بگه که منو ایستاده روی پله ها دید وبلند گفت:

_کجایی تو یک ساعت منتظرتیم ؟

فقط گفتم:آمده ام بریم

توی کوچه سعی می کردم اصلأ به اطراف نگاه نکنم مخصوصأ به طرف ساختمان روبرو...به آسمون نگاه کردم چراغونی های عروسی دیشب حالا خاموش بود،ولی هنوز بودند مثل شب اولی که اومده بودم


romangram.com | @romangram_com