#چراغونی_پارت_288

_بازم می گم...من می تونم یه مدت تنها زندگی کنم.

مریم جون به جای حاجی جواب داد:

_ما هم گفتیم دوست نداریم دور از تو باشیم

به این همه محبت لبخندی زدم...بعد از تمام این اتفاق ها دیگه موندن توی این خونه برام عذاب آور بود حتی به فکرم رسید برگردم انگلیس البته این فقط یه فکر بود، من حتی از ترس بابا حتی یه لحظه پام وتون کشور نمی ذارم .

همین هم باعث شد که حاجی ومر یم جون تصمیم به رفتن از این خونه بگیرن البته من دوست نداشتم به خاطرمن بخوان از خونشون برن ولی مثل اینکه ویلای نزدیک دریا داشتن که قرار شد برای ادامه زندگی به اونجا بریم .این خونه هم فروخته نشد وقراره بزودی خراب وتبدیل به آپارتمان بشه .

امروز قراره برای مدتی به مشهد بریم...مریم جون میگه آدم دلش اونجا آروم می شه

باورم نمی شه که رفتن به یه شهر بتونه آدم وآروم کنه

به طرف سعید برگشتم:

_پس کی قراره عرویست وبرگذار کنی !؟

لبخندی زدو گفت: هر وقت عروس خانم از خر شیطون پایئن اومد.

_هنوز نتونسته به خاطر گذشته ببخشتت

ابروهاش توهم رفت و ناراحت گفت:

_هروقت تو تونستی مسعود وببخشی اونم شاید منو بخشید.

romangram.com | @romangram_com