#چراغونی_پارت_287


حاجی با خنده گفت: دخترمو اذیت نکن پسر

مریم جون هم در حالی که یه لیوان شیر روی میز میذاشت گفت:

_حاجی این پسر هنوز نفهمیده که با دختر کی طرفه...

سعید دستاشو به حالت تسلیم بالا برد

_تسلیم بابا تسلیم... منو ترور می کنید الان شماها

روی صندلی نشستم و رو به سعید گفتم:

_صبح به این زودی اینجا چیکار میکنی؟!یکم از لیوان چای توی دستش خورد و گفت:

_زود اومدم تا شما ها رو برسونم فرودگاه...

متتعجب به حاجی گفتم:

_ما که قرار بود با ماشین بریم!!

سعید به جای حاجی جواب داد:

_راه دوره، نورا حاجی ممکنه خسته بشه برای همین براتون بلیط هواپیما گرفتم...


romangram.com | @romangram_com